مه آبادی دلم از کار پاساژ کُلُهم خون 🥀🥀🥀🥀🥀 دلم خواهد جهان گردد همه شاد زهم و غم جدا گردند و آ
مه آبادی دلم از کار پاساژ کُلُهم خون
🥀🥀🥀🥀🥀
دلم خواهد جهان گردد همه شاد
زهم و غم جدا گردند و آزاد
صفا باشد صفا در دم ؛ صمیمی
رفاقت در رفاقت ؛ پر نعیمی
همه شادی کنان در فکر خدمت
همه همسایه ها اهل ِ مروت
مه آبادی ؛ ز ِمن بر تو نصحیت
نیرزد این جهان هر دم اذیت
غنیمت دان غنیمت از صداقت
توئی از بهترین ؛ شمسِ حقیقت
دل آرام و قلبی پرصفا داری طریقت
به مقصد میرسی ؛ با این ، سریرت
مه آبادی دلم از کار پاساژ کُلُهم خون
مروت مرده ؛ رُخ ، گردیده گلگون
به ظاهر سرخ ؛ از بیداد مردان
غریبه ، آشنا، هر کس که خندان
ببینند بر رخم گویند چقدر شاد
ولی غافل ز احوال و ، زِ غمباد
رئوف را وعده دادم از صداقت
بدو گفتم رسد رزقی به رحمت
وساطت کن وساطت از سعادت
ضمانت می کنم با صد عنــایت
به ایشان گفته ام با علم مخصوص
خبر بر تو دهم چون نص و منصوص
ولی افسوسِ افسوس حرف ما رد
نشد بهرش قبول حرفش مُردد
1402/4/23 جمعه
بیان ِ چشم ودل؛ از راهِ اشعار💝