نپرسید حال من درجمع پاساژ
بجز دوستان پاک گویم به ابراز
مه آبادی ، رئوف ، آقائی چون زند
یقین دارم که زند؛ازکار، دربند
بقیه بی خیال ، جویند ز احوال
بپرسند درکجائی ، حال و احوال
خدایا بعد مرگ؛ دوستان دائم
فراموشم کنند هر دم چو قائم
جمال اوصاف دنیا گشته روشن
بساز از بهر خویش لباس و جوشن
به اعمال نکو با لطف ِ رحمان،دار دنیا
مجهز کن ؛ مجهز؛ کار نیکو بهر فردا
دعا و ذکرِ قرآن و انابه ، توبه توبه
شود حال ِ دلت ؛ روشن ؛ که خوبه
فقط الله بکار تو بیاید ؛ زین همه کار
چه دنیا یا به عقبی او ترا یار و‌مددکار